روایت منتشر نشده مرحله اول عملیات بیت المقدس از زبان عسکری ابراهیمی، معاون عملیات قرارگاه غدیر شمال کشور

"خواندن نماز در شرایط جنگ و گریز"

و خاطره ای جالب و خواندنی درباره:

"سردار علیجان میرشکار از فرماندهان دوران دفاع مقدس"

یک مقدار که عقب نشینی کردیم. سردار شهید حمیدرضا نوبخت را کنار یک پدافند چهارلول عراقی دیدم، به محضی که به او نزدیک شدم، از او پرسیدم: علیجان میرشکار به اینجا آمد؟ در جواب گفت: آره، ولی وقتی که به اینجا رسید شهید شد، خیلی افسوس خوردم، چون تا قبل از اینکه به شهادت برسد اصرار کردم برانکارد بیاوریم تا او را به عقب انتقال بدهیم ولی راضی نشد...


 

از راست: میرثابت/سردار علیجان میرشکار/ نصراله بابکی/سردار فتحعلی رحیمیان

تابستون پارسال بود که از طرف کنگره شهداء مازندران برای عملیات بیت المقدس می رفتیم از رزمنده ها مصاحبه می کردیم. یادم میاد یه روز صبح بود رفته بودم قرارگاه غدیر سپاه خدمت آقای عسکری ابراهیمی که معاون عمیات این قرارگاه بود و هنوز هم هست. به قیافه ش نمی خورد ولی خیلی آدم لوتی و خاکی بود با اینکه سرش خیلی شلوغ بود ولی در اتاقشو قفل کرد و تقریباً دو ساعت با من از عملیات بیت المقدس درد و دل کرد. خاطرات جالبی گفت مخصوصاً از سردار میرشکار... حدوداً ده روز پیش برای یادواره شهیدان محمدزاده به شهرستان محمودآباد رفته بودم که اونجا سردار میرشکار رو دیدم یهو یاد خاطرات عسکری ابراهیمی که در مورد ایشون گفته بود، افتادم. با سردار صحبت هایی در مورد شهدا و فضای مجازی کردم و خیلی هم ایشون راهنماییم کرد. اون شب برام بیاد ماندنی شد چون موقع نماز مغرب وعشاء تو صف نماز جماعت، نماز رادر کنار سردار خواندم، خیلی سعادتمند بودم، در حین نماز سرفه های پیام رسان سردار که از عارضه شیمیایی بود فکرم رو برد به جبهه ها، بیاد نمازهای بی ریای شهدا و رزمنده ها. خدا ایشون رو برای ما نگه داره. تصمیم گرفتم در آستانه سالروز عملیات بیت المقدس خاطرات عسکری ابراهیمی رو نشر بدم. امیدوارم لذت ببرید. (پیروزپیمان)

در عملیات بیت المقدس اغلب رزمندگان منطقه3 (گیلان و مازندران) در تیپ37 نور، تیپ بیت المقدس و تیپ کربلا حضور داشتند. بعد از این عملیات، تیپ 25 کربلا میعادگاه رزمندگان شمالی شد. بنده در این عملیات در تیپ بیت المقدس،گردان شهید دستغیب حضور داشتم. موقعیت ما در کارخانه نورد اهواز، تقریباً روبروی پادگان حمید بود. فرماندهی این گردان را سردار شهید حمیدرضا نوبخت به عهده داشت. فرمانده تیپ دکتر علی اصغر بیگی و جانشین اش حاج احمد کوهستانی بود. فرماندهی گروهان ما را آقای محمد بلوکی از بچه های رشت به عهده داشت و جانشین اش هم سردار میرشکار بود. بنده هم به عنوان فرمانده دسته تو همین گروهان انجام وظیفه می کردم.

ازراست: سردارصحرایی/سردارمیرشکار/سرلشکرشهیدطوسی/سردارحجت الله حیدری/نفرپشت به تصویر:سردار علی اکبرنژاد

شب عملیات به محض اینکه رمز عملیات گقته شد، بچه ها با نوای تکبیر و ذکراهل بیت شروع به تیراندازی کردند، پدافند عراقی ها که روی کانال بود با هجوم ما، شروع کرد به تیراندازی. شاید بیست یا سی متر جلو نرفته بودیم که همین پدافند ما را زمین گیر کرد. همه تو کانال پشت هم خوابیدیم، سردار شهید نوبخت هر چه فریاد می کشید، بلند شوید بروید خط را بگیرید، کسی بلند نمی شد، وضعیت تیراندازی پدافند طوری بود که کسی جرأت نمی کرد سرش را بلند کند. ایشان خودشان بلند شدند و از ته ستون آمدند، حتی پشت من و چند تا از بچه ها را لگد کردند و با صدای بلند گفتند: بلند شوید خط باید گرفته شود. با یک اراده قوی و با یاد خدا بلند شدیم و به سمت آن پدافند یورش بردیم و سنگر پدافند را متلاشی کردیم. بالاخره خط اول دشمن توسط ما تصرف شد. اما دشمن هنوز از سمت راست و چپ، با دوشکاها و تیربارها ما را هدف قرار می دادند.

ایستاده از راست: سردارمیرشکار/دکتر بارانی/شهیدصمد اسودی/جانباز سردار بابایی/شهیدحاج حسین بصیر/شهید حمیدرضا نوبخت/سردار علی اکبرنژاد/شهیدسبزعلی خداداد/غلام خرمی

نشسته از راست: ابراهیم فخاری/.../شهید یوسف سجودی/دکتر ابن علی رضی پور

فرمانده گروهان ما (آقای بلوکی) از هر دو پا تیر خورده و استخوان پایش خرد شده بود ولی با همان وضع داخل کانال نشسته بود. هوا هم تاریک بود. رفتم کنارش، گفتم: چی شد؟ گفت: هر دو پایم تیر خورده و نمی توانم راه بروم. یک مقدار دلداری اش دادم و راهنمایی اش کردم تا خودش را به خاکریز خودی بکشاند تا امدادگران او را به عقب انتقال دهند.

باید خط اول را تثبیت می کردیم و با آن گروهانی که به پادگان حمید رفته بود ملحق می شدیم، لازمه اش این بود که سنگرهای عراقی را پاکسازی کنیم. یک مقدار نارنجک خودمان داشتیم و یک مقداری را هم از سنگر عراقی ها گرفتیم. وقتی کنار یک سنگر رفتیم، تا با نارنجک آن را پاکسازی کنیم، یک عراقی داخل سنگر بود، او زودتر از ما نارنجکی انداخت و غافلگیرمان کرد. در همین لحظه شهید شهرام قلی پور (از شهدای بابلسر) هم که رفته بود یکی از سنگرهای عراقی را پاکسازی کند. یک سرباز بعثی از سنگر بیرون آمد و به او تیراندازی کرد. دو تیر به دست اش خورد. من با چفیه ام دستش را بستم و به او گفتم: پشتم می سوزد. نگاه کن ببین چی شده؟ پیراهنم را بالا زدم، او وقتی پشتم را دید، گفت: یک ترکش پشتت را خراش داده، گفتم: عمقی که نیست، پس بی خیال.

در همین حین سردار میرشکار را دیدم که سرش را از سنگر بیرون آورد. به او گفتم: علیجان سرت را بیرون نیاور، تو را می زنند، گفت: نه! مواظب هستم، تو دسته ات را بگیر و جلوتر برو، همین جور که حرکت می کنی به یک درختی می رسی، همانجا مستقر شو. ساعت یک بامداد بود که از او خداحافظی کردم. ما در آن تاریکی درخت را رد کردیم و دو، سه کیلومتر جلوتر هم رفتیم.

ما نیروهای دسته3 از گروهان2، بودیم که به جلو می رفتیم. به جایی رسیدیم که از حد و خط مان خیلی جلوتر بود. به خاکریز عراقی ها که رسیدیم، آن طرف خاکریز که سمت خودیمان بود، سنگر گرفتیم. حالا تانک های دشمن از سمت راست آمده بودند و راه را برایمان سد کرده بودند. روبروی ما پادگان حمید بود. تانک ها جلو آمده بودند. حالا نه راه برگشت به پشت را داشتیم و نه راه رفتن به جلو، از سه طرف، خاکریز را محاصره کرده بودند. درست ساعت دو بامداد بود.

با سردار میرشکار تماس گرفتم؛ بی سیم چی اش گفت: او را پیدا نمی کنم، احتمال دارد زخمی شده باشد.

با سردار شهید نوبخت تماس گرفتم و وضعیت را توضیح دادم گفتم: از سه طرف محاصره شدیم، فقط راه بازگشت به عقب باز است، که آنجا هم میدان مین است. ایشان گفت: من در حال حرکت به سمت پادگان حمید هستم. وضعیت ما هم مشخص نیست، شما هر کاری می توانید انجام دهید.

هوا داشت روشن می شد، نماز هنوز قضا نشده بود. نماز را با حالت نشسته و با تیمم خواندیم. من آن نماز را هیچ وقت فراموش نمی کنم، البته کنار خانه ی خدا هم نماز خواندم اما آن نماز صبح با هیچ نماز دیگری برابری نمی کند. هوا که روشن شد دشمن پاتک را شروع کرد. آنقدر به آنها نزدیک بودیم که از آن سمت خاکریز، صدای عراقی ها را می شنیدیم. از سمت راست، تانکها آمدند و با خاکریز جفت کردند. روبروی پادگان حمید هم تانکها نزدیک شده بودند. به بچه ها گفتم: یک راه بیشتر نداریم. حتماً باید آن تیربار عراقی را بزنیم تا راه را باز کنیم، وگرنه یا همگی اسیر می شویم یا شهید. بچه ها مصمم شدند که تیربار را بزنند. اگر یک تیر شلیک می کردیم عراقی ها متوجه موقعیت ما می شدند. با این وضع تیراندازی نمی توانستیم بکنیم. هوا کاملاً روشن شده بود، ما اطراف خودمان را می دیدیم، با شهید نوبخت تماس گرفتم و گفتم: دشمن به پادگان حمید نزدیک شده ما داریم به سختی بر می گردیم. خیلی التماس کردم، به قول شهید نوبخت خیلی زار زدم، که ما را نجات بدهید. شاید تا یکی دو ساعت دیگر نتوانیم مقاومت کنیم. ایشان هم قطع امید کرد و به من گفت: شما هرکاری می توانید، انجام دهید، ما هم داریم به عقب بر می گردیم. تانک های دشمن بین ما و شما قرار دارند. از دست ما کاری بر نمی آید.

گفتم: ما از اینجا نمی توانیم تیراندازی کنیم، اما شما می توانید. بعد از کمی مکث که احتمال دارد چیزی به ذهنش خطور کرده باشد، گفت: یک گروهان به سمت شما می فرستم. وقتی گروهان کمکی نزدیک ما شد، تیربار عراقی را مورد هدف قرار دادند. ما هم روحیه گرفتیم و به سمت تیربار شلیک کردیم. تیربار عراقی خاموش شد، ما سریع خودمان را به گروهان کمکی رساندیم و از محاصره خارج شدیم.

از راست:سردارشهید ناصر بهداشت (فرمانده گردان حمزه لشکر25کربلا)/سردارشهید حمیدرضا نوبخت (فرمانده گردان مالک و تیپ3 لشکر25کربلا)

حدود دویست تا از تانکهای عراقی از جاده اهواز،خرمشهر به صورت دشت بانی آرایش گرفته بودند. یک مقدار که به عقب آمدیم، فشار تانکها خیلی زیاد شد. من تا آن لحظه آر پی جی دستم نگرفته بودم. البته دیده بودم که چه طوری شلیک می کنند. وقتی دیدم تانکها دارند می آیند، می دانستم کلاش دیگر کارایی ندارد، انداختمش و آر پی جی ای که آنجا افتاده بود را برداشتم. ذکر خدا و اهل بیت می گفتم تا تانکهایی که به سمت ما می آیند را بتوانم بزنم.

چند جنازه عراقی آنجا افتاده بود یکی را دیدم که زخمی و بدحال کنار خاکریز با حالت نیمه سجده افتاده است. دهان و گلویش پر از خون بود و خس خس می کرد، یک تیر به فکش خورده بود و یک تیر هم به گردنش. یکی از نیروها پیش من آمد و گفت: این کیه؟ گفتم: عراقیه، ولش کن، داره می میره. بسیجی اسلحه اش را گرفت، رفت بالای سرش، می خواست خلاصش کند تا زجر نکشد. من اسلحه اش را زدم کنار و گفتم: ولش کن، بذار خودش بمیره. تانکها را ببین که دارند پیشروی می کنند. ولی بالای سرش ایستاد و کنار نرفت. یهو دیدم آن مجروح سرش را بالا آورد و نگاهی به من کرد، اینبار با دقت به بدن و صورتش نگاه کردم، دیدم دارد با دستش اشاره به جیب سمت چپ پیراهن اش می کند. خوب نگاه کردم دیدم لباس فرم سپاه به تن دارد. از بس این لباس خاک گرفته بود، معلوم نبود لباس عراقی است یا سپاهی. باز هم شک داشتم، وقتی دیدم سمت چپ پیراهنش آرم سپاه دارد شکم برطرف شد. از بس صورتش ورم کرده بود اصلاً قابل شناسایی نبود. یک لحظه احساس کردم کمی شباهت به میرشکار دارد. گفتم: علیجان تو هستی؟ سرش را به علامت مثبت پایین آورد. آر پی جی را زمین گذاشتم و کمی با او صحبت کردم ولی او نمی توانست جوابم را بدهد. دسته4 گروهان ما امدادگر بودند. صدایشان زدم تا میرشکار را به عقب ببرند ولی او با دست اشاره کرد که نمی خواهد، خودم بر می گردم. شما به جلو بروید و با عراقی ها درگیر شوید. خودش با آن حال وخیم به سمت عقب رفت. ما هم با عراقی ها درگیر شدیم.

اولین آر پی جی ای که شلیک کردم به تانک نخورد. بچه ها هم شروع کردن به شلیک. وقتی آر پی جی می زدیم، تانکها متوقف می شدند و نزدیک خاکریز نمی آمدند. حدوداً پنجاه متر عقب نشینی هم کردند ولی دست از شلیک بر نمی داشتند. با شهید نوبخت دوباره تماس گرفتم. به من گفت: هرجوری هست از کنار همین خاکریز به سر کانال بیایید، من منتظر شما هستم. عراقی ها به فاصله ده متر، ده متر برای خودشان سنگر بلوکی درست کرده بودند. دیدم یک نفر از آن طرف خاکریز ما را با تیر می زند. به اسداله قاسم زاده گفتم: برو نگاهی به پشت خاکریز بنداز. اسداله به همراه پسرخاله اش شهید عابدین پور(از شهدای بابلسر) سی یا چهل متر ازمن دور نشده بودند که مرا صدا زدند: عسکری اینجا یک سنگر است که صدای تیر از آنجا می آید. گفتم: با احتیاط بروید، ببینید چه خبر است. به محض اینکه آنها وارد سنگر شدند، فرد عراقی متوجه آنها شد و یک تیر شلیک کرد که به قلب شهید عابدین پور خورد و ایشان شهید شد، همان تیر از قلبش رد شد و به بازوی اسد اله خورد. اسداله با صدای بلند گفت: عسکری بیا من تیر خوردم. من به طرفش دویدم. گفت: یکی تو سنگر کمین کرده. با احتیاط داخل سنگر را نگاه کردم. با هماهنگی بچه ها، او را زدیم.

یک مقدار که عقب نشینی کردیم. سردار شهید حمیدرضا نوبخت را کنار یک پدافند چهارلول عراقی دیدم، به محضی که به او نزدیک شدم، از او پرسیدم: علیجان میرشکار به اینجا آمد؟ در جواب گفت: آره، ولی وقتی که به اینجا رسید شهید شد، خیلی افسوس خوردم، چون تا قبل از اینکه به شهادت برسد اصرار کردم برانکارد بیاوریم تا او را به عقب انتقال بدهیم ولی راضی نشد. با حرف های شهید نوبخت، باورم شد سردار میرشکار شهید شده و خیلی ناراحت بودم ولی مدتی بعد فهمیدم ایشان زنده هستند و خداوند متعال خواست او همچنان تا به امروز زنده باشد و به اسلام و انقلاب همچون یک خادم و نوکر در مکتب علوی خمینی(ره) سربازی کند. کسی هم که خبر شهادت میرشکار را به من داد خودش آسمانی شد و به خیل عظیم کاروان شهدا پیوست.

آن روز آنقدر فشار دشمن زیاد شده بود که ما ساعت دو بعد از ظهر عقب نشینی کردیم و روی خاکریز خودمان قرار گرفتیم. ولی در مراحل بعد با رشادت فرزاندان شیعی مکتب حسین(ع) که به ندای مولای زمانشان لبیک گفته بودند، شهر خرمشهر آزاد شد و این پیروزی تا به امروز بر تارک میهن اسلامی مان می درخشد.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

ازراست: سردارمیرشکار/سرلشکرشهیدطوسی/سردارحجت الله حیدری/سردار علی اکبرنژاد/سردارصحرایی/سرلشکرشهیدحاج حسین بصیر

سردار علیجان میرشکار فرمانده گردان مالک و تیپ دوم لشکر 25 کربلا در دوران دفاع مقدس و امروز هم افسر جنگ نرم با وبلاگ: مَرکا (www.marka.mihanblog.com)

شادی روح همه شهدا فاتحه ای با صلوات...

این داستان نیست، مظلومیت سربازان روح اله است، پس ادامه دارد تا ظهور...