آویش ، فرمانده شهیدی که شال سبز ودیعه شهادتش شد

سردارشهید علی اکبر آویش فرمانده گردان زرهی قرارگاه خاتم الأنبیاء، جانشین گردان مالک لشکر ۲۵کربلا+ تصاویر منتشرنشده

شبی خواب دیدم، فردی نورانی، قنداقه ای را به من هدیه می دهد و می گوید: این فرزند شماست، باید نام او را "علی اكبر" بگذارید، این فرزند پاک است و در آینده دارای مقامی والا می شود. با دیدن این خواب تا تولد علی اكبر، شبی را بدون وضو سر بر بالین نگذاشتم.

قبل از عملیات کربلای4، علی اکبر دست و پاهایش را حنا بسته بود، می گفت: امروز آخرین روز زندگی و روز شهادت من است. ریش اش رو خط انداخته بود و حتی موی سرش رو هم حنا بسته بود. می گفت: امشب عروسی من است؛ من دارم متولد می شوم. همه جا خرما پخش می كرد، می گفت: نقل عروسی من است. سیدی شال سبزی بهش داد. شال را گرفت، بو می كشید و می گفت: بوی تربت امام حسین (ع) می دهد. شال را به کمرش بست و می گفت: امشب كربلای من است، امشب من می روم و برنمی گردم.

مجروح شده بود، یک دسته گل گرفتیم رفتیم بیمارستان 17شهریور آمل. گفت: گل چرا آوردین برای من؟ اگه می خواستین خوشحال بشم به جای گل، عکس امام را برام می آوردین.

یه روز بهم گفت: خواهر جان! همیشه قبر گمنام و بی شمع و چراغ حضرت فاطمه زهرا (س) در نظرم می آید؛ دوست دارم روزی بشود که من هم جسدی نداشته باشم و گمنام بمانم. اگرهم دارم، یک مشت خاک بیشتر برای شما سوغات نیاید.

همسر شهید: علی اکبر اومد خواستگاری، پدربزرگم استخاره كرد و به پدرم گفت: دختر شما 6 سال بیشتر با او زندگی نمی كند و قسمت دخترت هم همینجاست. درست 6 سال و اندی بیشتر با هم زندگی مشترک نداشتیم.

اگر جانی دارم برای امام دارم. نفسم برای امام می آید. امام بگوید خودت را بكش، می كشم.

 

خدا کنه شهید عزیزم علی اکبر آویش و خانواده محترمشون از این پست مطلب راضی باشند و بنده را دعا کنن، که خیلی به دعای اونا نیازمندم. در ضمن لازم به ذکر است: نویسنده عزیز و بزرگوار حسین شیردل، خاطرات همسر شهید آویش را نوشته و بزودی کتاب ( زن باید مرد باشد ) چاپ و عرضه می شود. "پیروزپیمان"

در بیست و ششم مهر ماه 1366 در روستای « ترا» از بخش لاریجان شهرستان آمل نوزادی پا به عرصه وجود می گذارد كه ی نامش را علی اكبر می نهند.

مادر شهید می گوید:

شبی خواب دیدم، فردی نورانی، قنداقه ای را به من هدیه می دهد و می گوید: این فرزند شماست، باید نام او را "علی اكبر" بگذارید، این فرزند پاک است و در آینده دارای مقامی والا می شود. با دیدن این خواب تا تولد علی اكبر، شبی را بدون وضو سر بر بالین نگذاشتم.

من با مشقت زیاد از قبیل خیاطی و درست كردن گیاهان دارویی زمینه تحصیل علی اكبر را در سن شش سالگی در مدرسه « دینان » فراهم كردم.

علی اكبر با توجه به سن كمی که داشت، بعد از مدرسه پا به پای پدر به صحرا می رفت و در كشاورزی و دامپروری به او كمک می كرد.

علی اکبر تابستانها چوپانی می کرد؛ چند تا گوسفند از کسی تحویل می گرفت، نگهداری می کرد و مزدش را از صاحب گوسفندان می گرفت.

یک سال قبل از پیروزی انقلاب بود، ‌هر شب، یک نوار با خودش می آورد و هِی گوش می كرد، گفتم: بچه جان این نوارها چیه که هر شب گوش می دی؟ گفت: سخنرانی های امام است؛ گفتم: شاه که خوبه؟ گفت: انشاالله سیدی عمامه به سر میاد و شاه را از بین می بره. با من قهر كرد و از خانه بیرون رفت؛ همان شب خواب دیدم امام خمینی روی سکویی در بهشت زهرا نشسته هستند و تسبیح در دست دارند، من هرچی می خوام به سمتشان برم می ترسم. فردا علی اکبر آمد، گفتم: بچه جان من دیگه این حرفا رو نمی زنم، گفت: چرا ننه؟ خواب دیدی؟ گفتم: نه خواب ندیدم، اما من می ترسم و دیگه در مورد سید هیچی نمی گم. بالاخره خوابم تعبیر شد و امام به ایران آمدند و به بهشت زهرا رفتند که علی اکبر هم آنجا بود.

از مرخصی كه می آمد بچه ها را جمع می کرد، لباس سپاه به تن شان می کرد و می گفت: ننه، ببین چقدر زیبا ست، چقدر قشنگه.

مجروح شده بود، یک دسته گل گرفتیم رفتیم بیمارستان 17شهریور آمل. گفت: گل چرا آوردین برای من؟ اگر می خواستین خوشحال بشم به جای گل، عکس امام را برام می آوردین.

همیشه امام را خواب می دید و می گفت: ننه، خواب می بینم من و امام پیش هم نشستیم و با هم صحبت می کنیم.

علی اکبر از جبهه، خانه همسایه تلفن زده بود و با هم صحبت کردیم. خانمش گفت: اكبر اكبر،‌ به ما ملک دادند، ‌برادرت علی اصغر آمد رنگ بریزد، می خواهیم خانه بسازیم. گفت: بیخود کردی. چرا قبول کردی که ملک را بگیری؟ نه من آن ملک را می خواهم نه در آن نماز می خوانم؛ همینطور هم شد.

آخرین باری كه آمد خداحافظی كند، سر پدرش رو بوسید، دل من رو هم بوسید. با خودم فکر کردم كه بچه من چرا اینبار اینجوری خداحافظی می کنه؟! رفتم خانه دخترم که یكبار دیگه سیر سیر ببینمش. دیدم دخترم گریه می كنه كه علی اکبر آمد، خداحافظی كرد و گفت: گلوی مرا ببوس گلوی من باید تیر بخورد.

همسر شهید می گوید:

تو درگیری های انقلاب بود، علی اکبر رو دیدم بعدها آمده بود مغازه پدرم و در آنجا کار می کرد چون خانواده فقیری بودند، روزها کار می کرد و شب ها درس می خواند.

علی اکبر به خاطر رفت و آمد های زیاد من به مغازه مرا می دید ولی مطمئن نبود که من دختر وثوقی هستم یا نه. تو درگیری ها قبل از انقلاب مرا دیده بود با من دعوا کرده بود که چرا تنهایی به درگیری آمده ای؟ تو بچه کی هستی؟ منم گفتم: به تو چه بچه کی هستم؟ چرا جلوی من ایستادی و مرا هل دادی؟ گفت: اگر این کار را نمی کردم تیر به تو اصابت می کرد و کشته می شدی. از بس که عشق راهپیمایی داشتم پابرهنه بودم. گفت: پابرهنه هم که هستی. کفشت کو؟ گفتم: از ترس پدر و مادرم دمپایی رو گذاشتم خونه، تا پدر و مادرم فکر کنند من خونه هستم یا رفتم خونه عموم. علی اکبر برادرم رو دیده بود و بهش گفته بود. خیلی از دست برادرم کتک خورده بودم منو فلک کرده بود ولی باز هم با پاهای فلک شده یواشکی به راهپیمایی می رفتم. که کم کم علی اکبر به من دل بسته بود و من هم نمی داستم عاشقی یا دل بستن یعنی چه؟

علی اکبر رفته بود سربازی و چون امام دستور داده بود از سربازی فرار کرده بود و دوباره آمده بود و در درگیری ها شرکت می کرد.

علی اکبر دوچرخه ای داشت و همیشه از راه کلاس قرآن تا منزل بصورت پنهانی مواظب من بود و من اصلاً نمی دانستم.

در همان شبهای درگیری، شبی علی اکبر آمد خانه ما و از من خواستگاری كرد. پدرم گفت: به من وقت بده، فكر كنم و از بزرگترها سوال كنم. پدرم رفت پیش پدربزرگم استخاره كرد. پدر بزرگم گفت: دختر شما 6 سال بیشتر با او زندگی نمی كند و قسمت دخترت هم همینجاست. منم پیش پدربزرگم برای عرض ادب رفته بودم که پدربزرگم گفت: دختركم، انشالله خوشبخت بشوی زندگی شما 6 سال بیشتر نیست، انقلاب می شود پیرمردی می آید كه سید است عمامه دارد، خیلی مقام دارد. جنگ می شود. بچه بودم حالیم نمی شد امام آمد، بین تاریخ 12 بهمن تا 22 بهمن ما عقدمان را كردیم و حاصل زندگی کوتاه من با علی اکبر چهار فرزند به نام های: هاجر، شکرالله، زینب و اکبر شد.

شب اول ازدواج دست من و خودش را روی قرآن گذاشت و گفت: این قرآن بین من و شما باشد كه نه من به پدر و مادر شما بی اعتنایی كنم و نه شما به پدر و مادر من.

3 ماه بعد از ازدواجمون من باردار بودم، شبی از خانه پدرم به خانه خودمان می رفتیم. منافقی آمد جلوی ما، خواست تفنگ را در آورد. علی اکبر گفت: همسرم را نكشید، مرا بكشید .طوری رفتار كرد كه منافق خجالت كشید و رفت.

یه روز من و علی اکبر، سردار شهید حشمت الله طاهری(فرمانده گردان مالک) رو دیدم که در حال خانه سازی بود ، بدنش مجروح بود و عفونی شده بود و با همان وضع کیسه آجر را بر دوش اش حمل می کرد. بچه هایش هم کوچک بودند و نمی توانستند به او کمک کنند. علی اکبر گفت: الهی برادرت بمیرد با این وضع داری آجر حمل می کنی. خلاصه آن روز تا غروب علی اکبر به او کمک کرد.

همیشه قسمتی از حقوقش را به خانواده های مستمند و یا به خانواده هایی که ‌نفت نداشتند كمک می كرد. زندگی پدرش را علی اکبر می چرخاند آن موقع ماهی 5000 تومان حقوق می گرفت، 2000 تومان به پدر و مادرش كمک می كرد همیشه می گفت: چه من زنده باشم چه نباشم وظیفه ات است ماهی 2000 تومان را به پدر و مادرم بدهی. بعد از شهادت علی اکبر، پدرش از بس اكبر اكبر گفت، دو سال بعد جان داد.

وقتی برادرش عباس شهید شد، جنازه اش را آورده بودند محمودآباد. عباس وصیت کرده بود: جناز ه ام را برادرم باید بلند کند تا برادرم علی اکبر نیاید هیچ کس وظیفه ندارد به من دست بزند. از طرفی علی اکبر هم جبهه بود، به او خبر دادند و بالاخره هر طور شده با یک هلی کوپتر خودش را رساند. وقتی آمد گفت: عباس از من جلو افتاد، من آرزو داشتم شهید بشم و عباس باشد بچه های مرا سر و سامان بدهد ولی حالا من چطوری بچه هاشو جمع کنم.

بعد از شهادت عباس من و علی اکبر چند روزی را در خانه آنها بودیم طی این مدت مثل دو تا غریبه بودیم خیلی کم با هم حرف می زدیم. با بچه ها هم زیاد حرف نمی زد و باهاشون بازی نمی کرد، فقط بچه های عباس رو روی زانویش می نشاند. به من می گفت: پیش زن داداش با من شوخی نکن، با من زیاد حرف نزن.

آخرین باری که داشت به جبه می رفت، گفت: جان تو و جان بچه ها، من این دفعه بر نمی گردم. منم شب قبلش خواب دیده بودم، که یک خانم و آقایی آمدند خونه ما و منم داشتم کفش های علی اکبر رو واکس می زدم که آنها گفتند: آقای شما شهید می شود، اما شما ناراحت نباشید. منم تو خوب حرفهایی زدم که علی اکبر شنیده بود. اتفاقاً علی اکبر هم می گفت: در عالم خواب خبر شهادتش را به او داده اند. ما، در چالوس مستاجر مردم بودیم، هیچگونه ناراحتی نداشتم. صبح بود؛ با قرآن، علی اکبر را بدرقه كردم. گفت: برو خانه. من خانه نرفتم، دو تا كوچه جلوتر رفتم دیدم، نه او می تواند برود نه من می توانم برگردم. به من الهام شده بود که علی اکبر از دستم می رود، خودش هم متوجه بود.

شب شهادت علی اکبر بچه آخرم به دنیا آمد. بچه های صدا و سیما آمدند بیمارستان چالوس با من مصاحبه كردند، با علی اکبر هم مصاحبه کرده بودند که علی اکبر گفته بود: همسرم امشب یا فرداشب موقع زایمانش است. مصاحبه من و علی اکبر را همزمان پخش كردند. رفتند پیش پدر و مادرم و گفتند: شما به همسر او اطلاع ندهید او الان زایمان كرد، ممکن است حالش بد شود. 10 روز بعد، سردار میرشكار و آقای اصغر رضایی نامه ای از زبان علی اکبر درست كردند و به من دادند. كه در نامه علی اکبر گفته بود: حالم خوبه. گفتم: علی اکبر چرا هنوز برای من زنگ نزده؟ از دو روز قبل جاری ام آمده بود تا مرا برای شنیدن خبر شهادت آماده كند ولی نتوانست. در زدند من در را باز كردم رفیقای علی اکبر و برادرانش آمدند. گفتم: چی شد ؟ علی اکبر شهید شد ؟ دیدم سرشان را خم كردند. من بی هوش شدم. وقتی به هوش آمدم تو بیمارستان بودم. اوایل نمی توانستم خودم رو قانع كنم كه علی اکبر شهید شده. بعداً ‌فكر كردم که باید مادرانه بچه هایم را بزرگ كنم و برای فرزندانم هم پدری كنم و هم مادری.

بعد از شهادت علی اکبر شبی پسر آخریم اکبر خیلی گریه می کرد به همراه اکبر بقیه بچه ها هم گریه می کردند منم خیلی خسته شده بودم بچه را زدم گفتم: من که مردم، بابات هم که رفت تو چرا داری جون منو می گیری؟ خوابیدم. در عالم خواب دیدم علی اکبر به من می گه: من نرفتم، بلکه همیشه پیش شما هستم. دل بچه درد می کنه. پاشو یه نبات درست کن تا بچه بخوره. در همین حین احساس کردم بلند شدم و نبات درست کردم و دارم به بچه می دم ولی به خودم آمدم دیدم دارم به بچه شیر میدم لحظاتی نگذشت که بچه آروم شد.

خواهر شهید، رقیه آویش می گوید:

خیلی مرا دوست داشت یکبار هم صدای مرا ضبط کرده بود و با خودش به جبهه برده بود و هر وقت دلش تنگ می شد صدایم را گوش می داد.

آقای نجف زاده می گفت: من و علی اکبر شبی مراقب گوسفندان بودیم. هر از گاهی برای سرکشی به گوسفندان بیدار می شدم. دیدم داخل چادر زمزمه است، رفتم، دیدم كه علی اکبر در حال نماز و ذكر است. هیچ گاه، بدون وضو نبود و شب هم با وضو می خوابید.

همیشه دوست داشت شهید شود و به من می گفت: هر كجا كه شهید شدم. یک مشت خاک هستم. مرا بیاورید و در وطنم، کوه امیری،محل ترا دفن كنید.

خواهر شهید، فاطمه آویش می گوید:

شش سالم بود، یادم هست آمادگی می رفتم، علی اکبر کلاس پنجم ابتدایی بود. موقع رفتن به مدرسه نمی توانستم پیاده برم و یا حتی زمستان برف می بارید؛ علی اکبر كولم می کرد و منو به آمادگی می برد.

شبی رفته بودیم خانه علی اکبر، بچه ام كوچک بود. نیمه شب پا شدم به بچه ام شیر بدم، دیدم علی اکبر مشغول راز و نیاز با خداست و زار زار گریه می كند. درحال شیر دادن به بچه او را می دیدم و من هم گریه می کردم. علی اکبر متوجه شد که من دارم گریه می کنم؛ بهم گفت: دیگه نبینم خواهرم اشک می ریزد و خیلی به من سفارش کرد که به کسی نگویم او را در حال مناجات و گریه دیده ام.

رفته بودم نوشهر، خانه علی اکبر. دیدم با ماشینی آمده که از بس ماشین خاکی و گلی هست اصلاً ماشین معلوم نیست. و تو ماشین کلی از لباسهای رزمندگان را آورده؛ تمام لباس ها را به حمام بردم و شستم. گفتم: ماشینت چقدر گلی هست؟ گفت: خواهر جان این گِل ها همه اش آغشته به خون شهدا است. خم می شد و گِل ها را می بوسید.

یک سال قبل از اینكه علی اکبر پاسدار بشود، شوهرم (علی اصغر نام آور) پاسدار بود. هر وقت علی اکبر به خانه ما می آمد. لباس پاسداری علی اصغر را می پوشید، از اعماق وجود، بو می کرد و می بوسید. می گفت: آیا من این لیاقت را دارم روزی، لباس سبز و مقدس سپاه را بر تن کنم؟ گفتم: داداش این لباس را پوشیدن هنرو افتخار است ولی فكر زن و بچه ات را نمی كنی؟ دامادت رفته من و دو تا بچه را گذاشته و همیشه به مأموریت می ره و من سختمه. گفت: نه! اصلاً این حرف را نزن او جنگ می كند ولی یک جنگ دیگر تو در پیش و رو داری. پشت جبهه تو ثواب بیشتری می بری.

شب شهادت علی اکبر خواب دیدم که چند تا دیگ بزرگ روی اجاق تکیه ییلاق ما ست و جمعیت زیادی جمع شده بودند و می گفتند: بچه عمورضا (پدرشهید) حاجی شده و از مکه داره میاد. همه لباس سفید تنشان بود، شاد و خوشحال بودند، آذین بندی کرده بودند و می گفتند: عمو رضا می خواد ولیمه بده. دیدم علی اکبر با لباس احرام داره میاد و ما داشتیم جلوی پاش گوسفند قربانی می کردیم. صبح که از خواب بیدار شدم صدقه دادم. رفتم خانه پدرم. به برادر بزرگم گفتم: خبر از اكبر داری؟ گفت: آره، نامه اكبر اومده، سالمه. باز دلم شور می زد. رفتیم تو تشییع جنازه سردار شهید ابوالحسن محمدزاده شرکت کردیم؛ دیدم یه زمزمه هایی میاد و مردم می گن: خیلی ها شهید شدند و یکسری را هم نیاوردن. من خیلی دلواپس شدم زن داداشم هم چند روز بود که زایمان کرده بود رفتم نوشهر. دیدم كه روی تخت نشسته و بچه هم بغل دستش نشسته. یكی انگار به من می گفت: این بچه الان بی بابا شده. رفتم توی اتاق داداشم عكسشو بغل كردم و گریه كردم. زن داداشم گفت: چته فاطمه؟ چرا گریه می کنی؟ گفتم: هیچ، دلم برای علی اكبر تنگ شده. دلم شک زده بود،پیگیر شدم و از دوستان داداشم خبرش رو می گرفتم. هیچکس یک جواب درست و حسابی به من نمی داد. بالاخره رفتم پیش شهید احمد نصرالدین. می گفت: خمپاره خورد شكمش را پاره كرده و اجزای شكمش ریخت بیرون؛ چون فشار پاتک دشمن زیاد بود نتوانستیم او را به عقب بیاریم. قبل از عملیات، علی اکبر دست و پاهایش را حنا بسته بود، می گفت: امروز آخرین روز زندگی من و روز شهادت من است. ریش اش رو خط انداخته بود و حتی موی سرش رو هم حنا بسته بود. می گفت: امشب عروسی من است؛ من دارم متولد می شوم. همه جا خرما پخش می كرد، می گفت: نقل عروسی من است. سیدی شال سبزی بهش داد. شال را گرفت، بو می كشید و می گفت: بوی تربت امام حسین (ع) می دهد. شال را به کمرش بست و می گفت: امشب كربلای من است، امشب من می روم و برنمی گردم.

یه روز بهم گفت: خواهر جان! همیشه قبر گمنام و بی شمع و چراغ حضرت فاطمه زهرا (س) در نظرم می آید؛ دوست دارم روزی بشود که من هم جسدی نداشته باشم و گمنام بمانم. اگرهم دارم، یک مشت خاک بیشتر برای شما سوغات نیاید.

دست نوشته آسمانی سردار شهید علی اکبر آویش

خدایا دیگر نگذار غم عزیزان هم رزم را ببینم، پس حقیر را نیز در جمع آنان قرار بده.

سرانجام این سردار گمنام لشکر 25 کربلا در تاریخ: 1365/10/10 در منطقه ام الرصاص از دیده های دنیوی محو می شود و در سال 1371 فقط به یادگار با یک دست لباس مقدس سپاه در شهرستان آمل، منطقه لاریجان، کوه امیری گلزارشهدای ترا، تشییع شده و هنوز حتی آن یک مشت خاکی که از خودش وعده داده بود هم برنگشت. ضمناً هنوز هم همسر شهید چشم به در دوخته است و منتظر دیدار علی اکبر اش است.

شادی روح همه شهدا فاتحه ای با صلوات...