شهیدشکی/.../شهیدمیثمی/شهیدمهرزادی/دکتررضائی/برادرگیلانی/شهیدطاهری

 

لشکر 25 کربلا زودتر از بقیه توانست خط را بشکند و پرچم را گذاشتند بالای مناره؛ وقتی هوا روشن شد من در بی سیم به بچه ها می گفتم: پرچم امام رضا(ع) بالای سرتان است، نگاه کنید و با یاری ایشان به اهدافتان برسید. این لحظات یکی از بهترین لحظه‌های عملیات والفجر 8 بود...

والفجر8 یادآور کربلایی است که این بار نه در دشت که در آب های خروشان و بی رحم اروند، تعداد زیادی از فرزندان این سرزمین را آسمانی کرد. تسخیر شهر استراتژیک فاو در این عملیات آن قدر مهم بود که رژیم بعث برای باز پس گیری آن دست به دامن تسلیحات شیمیایی شود. ابتکارات اطلاعاتی قبل از عملیات، نحوه عبور از آب های خروشان با ویژگی های منحصر به فرد اروندرود، استفاده از نیروهای جوان غواص توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در حالی که چنین تجربه ای در گذشته نداشتند، باعث شد تا بزرگترین استراتژیست های نظامی جهان به دنبال این باشند که چطور ایرانیان توانستند از اروند عبور کنند؟ خاطرات فرمانده کل سپاه در ایام خون و شهادت، به بررسی اجمالی این عملیات می پردازد.

*فرماندهی مستقل سپاه و ارتش در عملیات والفجر 8

در عملیات والفجر 8 برای اولین دفعه در جنگ ابتکارات جدیدی انجام شد. جنگ بعد از گذشت چند سال به بن بستی رسیده بود که امیدوار بودیم در عملیات بدر و خیبر این موضوع حل شود اما در این دو عملیات هم نتوانسته بودیم آنطور که باید و شاید به اهدافمان دست پیدا کنیم، لذا عملیات والفجر 8 را طرح ریزی کردیم.

این عملیات با عملیات‌های گذشته متفاوت بود چرا که طریقه مدیریت و فرماندهی عملیات را عوض کردیم. به این دلیل که مدت ها بود ما با دوستان ارتش نمی توانستیم در چارچوب فرماندهی مشترک مانند عملیات بیت المقدس عمل کنیم و پیروز شویم. عملیات‌های خیبر و بدر آخرین عملیات های سپاه و ارتش با فرماندهی‌های مشترک بود.

از عملیات والفجر 8 به این طرف نوعی فرماندهی مستقل را طراحی کردیم، یعنی ارتش با فرماندهی خودش عملیات می کرد و ما هم با فرماندهی خودمان و این در طول جنگ اولین بار بود که به این شکل انجام می‌شد.

دلیل این استقلال، عمدتاً به اختلاف نظرهای فنی و تکنیکی بر می گشت. یعنی اختلاف نظرات در بحث های تکنیکی و تاکتیکی زیاد شده بود و ناچار شدیم عملیات های مشترک با فرماندهی مشترک را کنار بگذاریم. مثلاً در والفجر 8 دوستان ارتشی ما در شلمچه با دشمن می جنگیدند و ما هم در فاو می جنگیدیم. در این طراحی جدید هم مناطق عملیاتی مستقل بود و هم برنامه ریزی و فرماندهان عملیات.

تا قبل از فتح فاو، عملیات ها را به صورت دو امضاء شروع می کردیم. یعنی طرح عملیات را هم من امضاء می کردم و هم برادر شهیدم صیاد شیرازی.

البته بعد از اینکه قرار بر این شد که مستقل عمل کنیم کمک هایی به هم می کردیم، مثلاً ما از توپخانه و نیروی هوایی ارتش در پدافند والفجر 8 استفاده کردیم و یا واحدهایی از سپاه برای کمک به ارتش می دادیم، اما فرماندهی‌ها مستقل بود.

*شهید خرازی و شهید کاظمی زیر بار انجام عملیات نمی رفتند

فتح فاو خیلی عملیات سخت و پیچیده ای بود لذا بعضی از فرماندهان قَدَر سپاه مثل شهید حسین خرازی و شهید احمد کاظمی دچار ابهام شده بودند و زیر بار انجام این عملیات نمی رفتند. آنها می گفتند ما برای شرکت در این عملیات قانع نمی شویم، ما هم چون در جنگ اقناعی عمل می کردیم، یعنی تا فرماندهان قانع نمی شدند بهشان ماموریت نمی دادیم بنابراین حسین و احمد را گذاشتیم جزو آخرین یگانهایی که وارد عملیات می شوند و خط شکنی بهشان ندادیم.

یک هفته مانده به آغاز عملیات والفجر 8 این شهیدان خرازی و کاظمی آمدند پیش من و گفتند: «ما اگر خط نشکنیم این اولین عملیات ما در تاریخ جنگ خواهد بود و نمی‌خواهیم این چنین شود. چند ابهام داریم بیایید اینها را بر طرف کنید تا ما هم در فتح فاو شرکت کنیم.» من به آنها گفتم ما دیگر خطی نداریم و همه را تقسیم کردیم بین یگانهای دیگر. آنها خیلی ناراحت بودند، نمی خواهم بگویم التماس اما خیلی اصرار کردند که ما می خواهیم خط بشکنیم.

وقتی اصرار بچه ها را دیدم قبول کردم از من خواستند تا به آنها کمک کنم ابهامات فرماندهان گردان هایشان را بر طرف کنیم. ما رفتیم داخل مقرشان که فرمانده لشکر 14 امام حسین(ع)، شهید خرازی و عده ای دیگر از فرماندهان لشکر امام حسین(ع) بودند. جلسه 3-4 ساعت طول کشید. بچه ها سوألاتشان را می پرسیدند ما هم جواب می دادیم. نهایتاً گفتند: «ما قانع شدیم، 500 متر هم شده به ما خط بدهید. همینطور هم شد. از بیست کیلومتری خط شکنی که در منطقه عملیاتی فاو بود 500 متر دادیم به حسین و 500 متر هم دادیم به احمد.

خودشان می گفتند در طول جنگ این کمترین مسافتی است که ما خط شکنی می کنیم و فقط یک گردان می بریم جلو.

*شرایط سخت اروند و حملات شیمیایی دشمن

نیروهای ما باید چند جنگ را با هم انجام می داند. یکی جنگ با طبیعت بود؛ عرض رودخانه اروند در بعضی ساعات به 1200 متر می رسید و بسیار هم مواج بود. هر شش ساعت به شش ساعت جهت رودخانه عوض می شد. خیلی کم پیش می آید رودخانه ای جهتش عوض شود. چون اروند به خلیج فارس وصل می‌شد موقع جذر و مد، آب دریای خلیج فارس بالا می آمد و غلبه می کرد بر آب رودخانه اروند و جهتش را تغییر می داد، این تنها مشکل نبود.

مشکل دیگر این بود که چون آب مرتب کم و زیاد می شد یک ساحل باتلاقی درست می کرد. بهترین زمان برای حمله مَد بود ولی اگر نمی توانستیم در شش ساعت مَد، عملیات کنیم ساحل باتلاقی می شد و قایق های ما دیگر نمی توانستند در ساحل پیاده شوند و عملاً ارتباط نیروهایی که جلو بودند با کسانی که در عقبه هستند قطع می شد.

اگر می خواستیم در باتلاق ها برویم تا زانوی بچه ها در گل فرو می رفت. مشکلات عدیده ای در جنگ با طبیعت داشتیم و یکی پس از دیگری با یاری خدا آنها را پشت سر می گذاشتیم.

برایمان مهم بود بدانیم ساعت جذر چه زمانی است زیرا اگر چند دقیقه این طرف و آن طرف می شد در هماهنگی و همراهی نیروها دچار مشکل می شدیم. این عملیات کار سخت و دقیقی می طلبید.

از طرف دیگر ما برای خط شکنی باید تعداد زیادی غواص می فرستادیم. این درحالی بود که در ارتش‌های دنیا غواص ها تعداد محدودی هستند و ارتش ایران هم قبل از انقلاب یک تعداد انگشت شمار غواص داشت. ما در این عملیات قریب دو هزار غواص آموزش دادیم، پیدا کردن امکانات و وسایل غواصی و آموزش این تعداد بسیار کار مشکلی بود. ما ناچار بودیم برای غلبه بر جنگ با طبیعت از غواص ها استفاده کنیم و برویم جلو.

جنگ دوم ما با خود عراقی‌ها بود. حالا ما طبیعت را با همه موانع و سختی هایش کنار زدیم و تازه رسیدیم به خط مقدم دشمن که پر بود از سیم خاردار و مین و...!

چون حدود 2-3 کیلومتر عقبه نیروهای ما سواحل و باتلاق بود پل زدن برایمان خیلی سخت بود و ما تا دو ماه بعد از شروع والفجر 8 نتوانستیم پل درست و حسابی ای در اروند بزنیم. در این مدت ما فقط از طریق قایق تدارک می دیدیم و بچه های ما در این وضعیت بعضی هایشان تا عمق 30 کیلومتر در خاک دشمن پیاده روی کرده بودند.

مشکل دیگری که ما در فتح فاو داشتیم این بود که فردای آغاز عملیات عراق بی مهابا روی نیروهای ما بمب‌های شیمیایی ریخت و در هفته اول قریب به 5000 هزار نفر رزمندگان ما شیمایی شدند. البته خیلی از بچه ها که مجروح می شدند دوباره به خط بر می گشتند اما بالاخره مجروحیت سر جایش بود.

جنگ بسیار شدیدی بین ما و عراق شروع شده بود و ما بایستی بعد از 3-4 سال که جنگ به بن بست رسیده کار بزرگی می کردیم. این اولین عملیات بعد از فتح خرمشهر بود که ما تماماً در اهداف عملیاتی مان موفق شده بودیم.

*مرگ را در عملیات والفجر ۸ به چشم خود دیدم

قبل از شروع عملیات به فاصله 24 ساعت مانده به شروع، قرارگاه ما را بمب باران کردند. چون قرارگاه ما کمترین فاصله را با نقطه رهایی داشت. اکثر فرماندهان در مقرمان نشسته بودند که یک بمب حدود 200 متری‌مان خورد و بقیه بمب ها هم اطراف سوله فرماندهی افتاد و ترکش هایش هم به سنگر ما اصابت کرد. یعنی اگر در یک فضای باز بودیم قطعاً تعداد زیادی از فرماندهان مجروح و شهید می شدند. فرماندهانی که آنجا حضور داشتند از جمله برادران شمخانی، رحیم صفوی و رشید بودند.

*دشمن غافلگیر شده بود

اتفاقاً یکی دیگر از خاطرات من مربوط است به تصمیم گیری در مورد این عملیات که خیلی برایم سخت شده بود. عده ای از فرماندهان معتقد بودند عملیات لو رفته و عده ای می گفتند نه، لو نرفته. ما همه فرماندهان را جمع کردیم و گفتیم همه استدلال های خودتان را بگویید. آقای رشید هم یادداشت می کرد.

هفت دلیل ارائه شد که عملیات لو رفته است. یکی از دلایلی که می‌گفتند این بود که: وقتی قرارگاه فرماندهی مرکزی درست نزدیک آغاز حمله بمباران می‌شود این دلیل بر لو رفتن عملیات است. هشت دلیل هم ارائه شد که عملیات لو نرفته است. دلایلی که مطرح می‌شد باعث شده بود تصمیم گیری خیلی سخت شود.

با همه این احوال من علائمی در ذهنم بود که تصمیم گرفتیم عملیات انجام شود و خوب الحمدالله عملیات لو نرفته و دشمن غافلگیر شده بود.

خودم شخصاً رفتم دکل دیده‌بانی و 2-3 ساعتی منطقه را زیر نظر گرفتم. در طول جنگ دستم آمده بود مناطقی که لو می رود از نظر تردد و شلوغی دشمن چه شکلی است. با اینکه همیشه عراقی‌ها منطقه را تحفظ می دادند اما دیدم با اینکه چند ساعت مانده به آغاز عملیات اما ترددها با دو سه ماه قبل فرقی نکرده است. لذا برگشتم و گفتم: عملیات را انجام می دهیم.

*اعلام رمز عملیات والفجر هشت با اضطراب زیاد

ما هنگام شروع حمله در اوج التماس و درخواست از خداوند متعال قرار می گرفتیم. انسان آن لحظه در بالاترین حالت معنوی قرار می گرفت و به همین دلیل وقتی رمز عملیات را با نام یکی از ائمه آغاز می کردیم با همه وجود درخواست یاری می کردیم. این فضای خاص معنوی در همه فرماندهان وجود داشت.

از طرفی ما همه زحمتی که می کشیدیم برای اسلام بود و دلمان می خواست کاری که می کنیم مورد قبول قرار گیرد و انجام چنین کاری برای ما خیلی مهم بود.

این عملیات یک ویژگی جدیدی داشت و اضطراب زیادی در دوستان بود، چون اگر خدای نکرده ما آن طرف رودخانه شکست می‌خوردیم معلوم نبود تکلیف 30-40 هزار رزمنده چه می‌شود و چه اتفاقی برایشان خواهد افتاد. این علت می توانست یک خطر خیلی عظیمی برای ما داشته باشد. اگر عراق می توانست عقبه ما را ببندد، ما چندین ده هزار اسیر و شهید و مجروح می دادیم و این یک پیروزی خیلی بزرگی برای عراق و یک شکست سنگینی برای ایران بود.

اهتزاز پرچم امام رضا(ع) بدست بچه های لشکر 25 کربلا

ما باید تکیه‌گاه های معنوی را بیشتر و ثبات قدم هایمان را بالاتر می بردیم. به ذهن من آمد که از امام رضا(ع) کمک بگیریم. این شد که به آقای طبسی در آستان قدس، از خط مقدم تماس تلفنی گرفتم. به ایشان گفتم: می توانم خواهشی از شما بکنم؟ آقای طبسی گفتند: بفرمایید!

گفتم: شما یک نفر را بفرستید پرچمی که روی حرم امام رضا(ع) است را 24 ساعته به ما برسانند. همینطور هم شد. پرچم را برای ما آوردند. من هم یک نامه ای نوشتم رساندم به مرتضی قربانی که فرمانده لشکر 25 کربلا بود. به برادر قربانی گفتم: تا قبل از ظهر باید این پرچم را بگذارید روی بلند ترین مناره مسجد فاو. (همان مسجد معروفی که کنار اروند است.) این کار را بکن، تا ظهر که بقیه نیروها می رسند من بهشان بگویم بالای سرتان را نگاه کنید، پرچم امام رضا(ع) بالاست.

تا با این کار بچه ها نیروی مضاعفی پیدا کنند که اگر سختی و خستگی آنها را از پای درمی‌آورد انرژی بگیرند و بکشند جلوتر. لشکر 25 کربلا زودتر از بقیه توانست خط را بشکند و پرچم را گذاشتند بالای مناره. وقتی هوا روشن شد من در بی سیم به بچه ها می گفتم: پرچم امام رضا(ع) بالای سرتان است، نگاه کنید و با یاری ایشان به اهدافتان برسید. این لحظات یکی از بهترین لحظه‌های عملیات والفجر 8 بود.

*شهادت فرماندهان در لشکر41ثارالله و لشکر25کربلا برایم سخت بود

فرماندهانی در سطح گردان و تیپ بودند که واقعاً بی نظیر بودند و در این عملیات به شهادت رسیدند. دوستان ما که در لشکر 41 ثارالله و لشکر 25 کربلا بودند شهادتشان برایم سخت بود. وقتی روز دوم یا سوم خبر آنها را می دادند خیلی متاثر می شدم. فرمانده گردان هایی که در شکستن خط جزو موفق ترین گردانهای عمل کننده بودند.

*امام فرمود: دیگر تمام شد و شما موفق شدید!

ما 75 روز در حال عملیات بودیم و نتیجه برای ما حیاتی بود. عراق به زمین و آسمان می زد که ما را شکست دهد. 75 روز جنگ پی در پی. خیلی دلم می خواست زودتر حضوری بروم و به امام خمینی(ره) گزارش بدهم. البته غیر مستقیم گزارش می دادیم اما معمول این بود که من همیشه انتهای عملیات می رفتم و به ایشان گزارش می دادم.

اواخر عملیات بود که دیدم پاتک های دشمن کمتر شده و فرصتی پیش آمد و با خودم گفتم سریع بروم تهران و امام(ره) را ببینم احساس می کردم شدت درگیری کمی کاهش پیدا کرده. البته این را هم بگویم که واقعاً تا چند ساعت بعد نمی دانستیم چه اتفاقی رخ خواهد داد.

من به تهران رفتم و خدمت امام خمینی(ره) رسیدم و به ایشان گزارش دادم و گفتم: آخرین پاتک دو شب قبل بوده و 75 روز در حال جنگیدن هستیم. امام(ره) کمی تأمل کردند و فرمودند: «دیگر تمام شد و شما موفق شدید!» پس از دیدار امام سری به خانه زدم ولی همچنان مضطرب بودم. پس از یک دیدار 2-3 ساعته با آنها به سرعت برگشتم منطقه. اتفاقا بعد از 24 ساعت که برگشتم، عراق در جاده ام القصر حمله‌ای کرد و در همین حین رزمندگان ما دو سرهنگ عراقی را اسیر کردند. وقتی آنها را بازجویی کردیم، گفتند: فرماندهان ما معتقد بودند دیگر امیدی به پیروزی نداریم اما دستور دادند به ما که یک امتحان دیگری کنید شاید گرفت. این حمله آخرین پاتک دشمن بود و این پیش بینی‌ای بود که حضرت امام(ره) با روشن بینی‌شان در جماران چند روز قبل کرده بودند.

*حیرت حافظ اسد از پیروزی در عملیات والفجر8

آقای ولایتی تقاضا کردند و گفتند من دارم می روم سوریه، حافظ اسد به من گفته نقشه فاو را بیار برای من توضیح بده. دوستان را فرستادیم آقای ولایتی را توجیه کردند. حافظ اسد خودش یک ژنرال نظامی بود و در این موضوع صاحب نظر. زمانی که توضیحات را شنیده بود می گفت: من همیشه در فکر بودم که شما چطور توانستید در این عملیات موانع را پشت سر بگذارید؟!

گفت‌وگو از: (باشگاه توانا)، مهدی بختیاری - زهرا بختیاری