خاطرات حشمت اللّه طاهر ی همسر شهید طیبه خزائی ،

شهید طاهری

شهیدطاهری وجاج حسن خزائی برادر خانمش دراهواز

همسرشهید:

شب 23 ماه مبارک رمضان مصادف با 12 خرداد 1365 حال او بسیار بد بود و روی تخت بیمارستان شاهد آخرین نفسهایش بودم. در آن لحظات سخت مسایلی را بیان کرد ، از جمله گفت : «فردا غوغایی به پا می شود چه خواهید کرد؟» گفتم بیدی نیستم که به هر بادی بلرزم. با خنده رضایت بخشی از من تشکر کرد و سفارشهایی درباره فرزندان کرد و وصیتها نمود.


خاطرات حشمت اللّه طاهر ی همسر شهید طیبه خزائی ،

شهید طاهری

خاطرات
مرکا/طیبه خزائی ، همسر شهید :
مدتی در طبقه پایین ما در تهران سکونت داشت. هنگامی که پدرم برای صرف سحری اصرار می کرد که به منزل ما بیاید قبول نمی کرد. فقط چای خشک در قوری می ریخت و در مقابل اصرار پدرم آب جوش طلب می کرد و اصرار داشت که از مال خودش سحری بخورد و افطار کند.

در دوران دبیرستان نیمه شب ها با زمزمه های مناجات شبانه او که از کانال کولر به گوش می رسید از خواب برمی خواستم و تصور می کردم وقت نماز صبح شده است گاهی اوقات نماز صبح را زودتر از وقت می خواندم.

در تظاهرات 13 آبان 1357 که مدارس تهران تعطیل شد و در جلوی دانشگاه تهران درگیری شدیدی روی داد، ناگهان طاهری را دیدم در حالی که اورکت خونینی در دست داشت. بدون ترس و واهمه در برابر سربازان مسلح شعار می دادند. از 12 بهمن تا 22 بهمن 1357 در درگیریهای تهران حضور داشت. در روز بیستم که در نیروی هوایی تهران درگیری شدیدی شروع شد بعضی از خانه های اطراف تخلیه و به ستاد تبدیل شد. چون منزل پدر من در همان حوالی بود ساعت یازده شب طاهری را دیدم که اسلحه به دست پشت بام منزل مشغول نگهبانی است. در روز 22 بهمن به سرعت خود را به آمل رساند و در تصرف پاسگاه این شهر و سرنگونی مجسمه شاه و تصرف اماکن دیگر شرکت فعال داشت.

فریدون علیپور:
«ما همه به عشق او در سپاه مانده بودیم و اگر حشمت نبود ما در سپاه نمی ماندیم.»

طیبه خزائی:
زمانی که مادر حشمت برای خواستگاری به منزل ما آمد من در تهران و خانواده حشمت در شهرستان ساکن بودند. به علت دوری مسافت و غربت تصمیم گرفتم جواب منفی بدهم. اما همان شب خوابی دیدم که مرا منصرف کرد؛ در خواب جمعیت عظیمی را دیدم که با پرچم های سبز و قرمز به دست در حالی که فریاد یا محمد و یا حسین می دادند در حرکت بودند. سوال کردم اینان کیستند ؟ جواب دادند این ها کاروان محمد (ص) هستند. خیلی خوشحال شدم چرا که با شروع جنگ همیشه غبطه می خوردم چرا نمی توانم به جبهه بروم. اما ناگهان یکی از بین جمعیت فریاد زد تو که سرباز ما را قبول نداری از ما نیستی. روز بعد قبل از دادن جواب به خانواده حشمت برای یکی ازدوستانم خوابم را تعریف کردم و او پیشنهاد استخاره داد. متوسل به قرآن شدم و این آیه آمد : ازدواج و تقوا را پیشه کنید تا رستگارشوید. جواب مثبت داد م و با مهریه ای شامل یک جلد کلام اللّه مجید و یک جلد نهج البلاغه به عقد ایشان در آمدم. روز عقد بعد از صرف ناهار، حشمت میهمانان را که از آمل آمده بودند، به ملاقات امام خمینی (ره) برد. آیت اللّه جوادی آملی در سخنرانی روز نیمه شعبان همان سال درباره ازدواج او چنین گفت : بعضی می گویندنمی شود زندگی علی (ع) را پیاده کرد ولی من امروز به عینه دیدم که بخشی از زندگی علی (ع) پیاده شده است.

اصغر بذر افشان:
طاهری جشن عروسی را در مسجد برگزار کرد و میهمانها را با گفتن تکبیر به حیاط و خیابان اطراف هدایت کرد. بعدها در درگیریهای جنگل تنها نگرانی او تنهایی همسرش بود.

همسرشهید:
حتی اگر مهمانی بودیم شرکت در نماز جمعه را به مهمانی ترجیح می داد. به ادعیه عرفانی علاقه بسیار داشت، دعای کمیل را شبهای جمعه با سوز و گداز قرائت می کرد.

اصغر بذرافشان:
روزی به اتفاق چنی تند از دوستان به فرماندهی طاهری از "خش واش" به منطقه "منگل دره" (از مناطق جنگلی آمل) رفتیم که وضعیت خطرناکی داشت. طاهری اصرار داشت در منطقه بمانیم. تابستان بود و هوای جنگل گرم و سنگین بود. نصف راه را از مسیر رودخانه طی کردیم. وقتی به آب رسیدیم به شوخی گفتم : حشمت کجای آب را بخورم ؟ با تحکیم خاصی چند قدمی مرا تعقیب کرد و گفت : اینطور نگو در روحیه ما اثر می کند و اجر ما ضایع می شود.
در درگیری شهر آمل در سال 1360 در غروب روز ششم بهمن که دشمن تار و مار شده بود همراه حشمت پس از سرکشی به تیمهای درگیر از خیابان هراز به طرف خیابان نور که ساختمان سپاه در آن قرار داشت در حرکت بودیم که ناگهان در یکی از کوچه های فرعی به اصلی به ما ایست دادند. ایستادیم و بچه های بسیجی را دیدیم که به علت نبود اسلحه با چوبدستی نگهبانی می دادند. حشمت خیلی متاثر شد و یکی از اسلحه های غنیمتی را به آن ها داد.

فریدون علی پور:
در درگیری در مناطق برفگیر " گزناسرا "در برف سنگین به خوبی مقاومت می کرد و با وجود آسیبهایی که دیده بودیم ما را بدون وسایل و پتو در برف حفظ کرد و سازمان داد. هنگام بازگشت با هلی کوپتر آخرین نفر بود که سوار شد. از خصوصیات بارز حشمت این بود که همیشه احکام فقهی و تشریعی را یادآوری می شد. همکاران را به صبر و توکل دعوت می کرد. به افراد مذهبی بسیار علاقه مند بود و سعی داشت سپاه را مرکز امنی برای آنها قرار دهد. در عملیاتها همیشه پیشقدم بود و امکانات لازم را فراهم می کرد؛ بعضاً رانندی و فرماندهی تیمهای عملیاتی را بر عهده می گرفت. در کنار شرایط عملیاتی سخت چه در جنگل یا گوه هر وقت که اذان می شد به نمازمی ایستاد و هیچ چیز نمی توانست مانع نماز اول وقت او شود. شهادت یارانش در ششم بهمن 1350 تاثیر فراوانی بر او گذاشت.

همسرشهید:
روزی از جبهه به منزل زنگ زد و اصرار داشت برای خود و بچه ها آب میوه بخرم. علت را جویا شدم چیزی نگفت. بعدها دوستش گفت : آن روز برای کاری از منطقه عملیاتی به شهر آمدیم و با اصرار از حشمت خواستیم برای ما آب میوه بخرد اما زیر بار نمی رفت و گفت : با خود عهد کرده ام بدون خانواده ام به تفریح نپردازم. آنها در منزل مشغول کار و چشم به راه من هستند، صبر کنید برای همسرم زنگ بزنم.

اصغر بذرافشان:
موتوری داشت و وقتی می خواست به جبهه برد آن را به من داد و گفت : برای سپاه از این استفاده کنید تا کمتر از بیت المال استفاده شود.


در زمستان 1363 در منطقه جنگی ایلام فرماندهی گردان مالک اشتر با سردار بابایی بود و طاهری معاونت وی را به عهده داشت. روزی به اتفاق حشمت و چند نفر دیگر برای صخره نوردی رفتیم.عده ای عبور از کمره صخره را ناممکن می دانستند اما طاهری بااطمینان کامل اسلحه را بر دوش انداخت و با ترغیب و تشویق توانست همه را به سلامت از صخره عبور دهد.

سعید آرش:
ازمنطقه جنگی برای تفریح بیرون نمی آمد و می گفت رزمندگان آسایش و تفریح ندارند.»

علی محمد کاظمی:
در پادگان امام حسن (ع) در تهران با او آشنا شدم. در 28 دی 1364 در حین سازماندهی گردان مالک اشتر جزء نیروهای این گردان بودم که طاهری برای تکمیل نیروهای مورد نیاز اسم مرادر فهرست آرپی جی زنهای گردان ثبت کرد. به هنگام عزیمت به جبهه در داخل قطار فرصتی دست داد تا همه نیروهای اعزامی از آمل در کوپه ای تجمع کنند. طاهری با صحبتها، خاطرات و خنده هایش دیگران را پروانه وار به گرد خود جمع کرده بود.

اصغر بذرافشان:
طاهری یک ماه قبل از ورود نیروها به منطقه عملیاتی والفجر 8 به نمایندگی از گردان مالک اشتر وارد منطقه اروندکنار در خسروآباد شد. من نیز با یک گروهان پس از ورود به منطقه به او ملحق شدم. برای رعایت مسایل امنیتی شبها را برای فعالیت و روزها را برای استراحت در نظر گرفته بودند. ولی حشمت شب و روز نمی شناخت و روزها به خط سرکشی می کرد. تلاش های شبانه روزی وی سبب شد دچار بیماری سختی شود و به ناچار به استراحت و درمان بپردازد.
فریدون علی پور :
دیدم حشمت دست روی شکم گذاشته و از لب ها و دهانش خون می آید و به طرف عقب در حرکت است. دشمن نیز به شدت منطقه را زیر آتش گرفته بود. گفت: «فریدون به حمید نوبخت بگو من دارم می روم.» همین را گفت و افتاد و پیکر نیمه جان او را به بیمارستان اهواز و از آن جا به بیمارستان شریعتی اصفهان انتقال دادند.

همسرشهید:
طی چند هفته ای که در بیمارستان اصفهان بستری بود فرزندان را هر روز به دیدار او می بردم. با این که از لحاظ جسمی وضعیت خوبی نداشت بچه هایش را در آغوش می کشید و با آن ها صحبت می کرد.صبر عجیبی داشت و اظهار درد نمی کرد. در همین وضعیت با شنیدن اذان وضو می ساخت و نماز را اول وقت می خواند و گاه سیل اشک از دیدگانش جاری می شد. ناراحت بود از این که چرا از شاهدین درگاه نبوده است. مرتب می گفت: «خداوند مرا لایق درگاهش ندانسته است.» بعد از مداوای اولیه در بیمارستان شریعتی اصفهان به تهران انتقال یافت تا در منزل تحت مراقبت خانواده باشد. در مدت بستری اصرار داشت اتاقش ساکت باشد.به خاطر جراحت سخت و خونریزی زیاد خوابیدن برایش غیر ممکن بود و همین که چشمش را می بست ناگهان با فریاد یا حسین (ع) از خواب می پرید. پدرم از او می پرسید: چرا یا حسین می گویی؟ در جواب می گفت:«عملیات یادم می آید؛ یاد محمود حسینی افتادم که در حال غرق شدن یا حسین (ع) می گفت؛ نمی توانم بخوابم.»

همسرشهید:
یک ماه پس از مجروحیت در اول فروردین سال 1365 مصادف با ماه مبارک رمضان، چند ساعتی به ساعت پنج صبح،زمان تحویل سال مانده بود.حشمت در حال استراحت بود که ناگهان از خواب برخاست و با حیرت به نقطه ای خیره شد.مدتی در این حال بود تا اینکه به هنگام تحول سال با شادی و لبخند خوابی را که ساعتی قبل دیده بود برای خانواده چنین تعریف کرد : «صحنه ای از میدان کربلا را در خواب دیدم. امام حسین (ع) را در میان سیل جمعیت که پارچه های سفید تمیزی در دست داشتند، مشاهده کردم. همه با شور عجیبی با هم صحبت می کردند. صفا، اخلاص و نورانیت در چهره های پژمرده و خاک آلود افراد موج می زند. تک تک پارچه ها را بلند کرد و با رویی گشاده لبی خندان به یارانش می داد. هفتاد و دو نفری که من هم جزء آنها بودم از امام این پارچه های سفید را دریافت کردند. من که نظاره گر این موضوع بودم سوال کردم این ها چیست، گفتند: کفن است یک کفن از هفتاد و دو کفن در دست امام باقی بود که امام به سمت من آمد و آن را به دست من داد و گفت : این هم برای تو.»

رمضان قبادی :
«روزی به اتفاق طاهری با موتور سیکلت از لاریجان به آمل رفتیم و من بر ترک او سوار بودم. در بین راه گفت : دعایی بخوان تا استفاده کنیم. شروع به خواندن دعای کمیل کردم و او با علاقه گوش می داد.»

اصغر بذرافشان:
روزی در فیزیوتراپی شهرستان آمل شخصی را دیدم که پشتش خمیده شده و شباهت زیادی به پیرمردها داشت. خوب که دقت کردم او را شناختم. همان دوست بیست و هفت ساله من طاهری بود که از شدت مجروحیت و درد جسمش تکیده شده و قدرت ایستادن نداشت. گفتم : چرا این طوری شدی؟ گفت : « چیزی نیست. چند دقیقه ای طول می کشد تا کمرم صاف شود.» گفتم : چرا آدامس می جوی تو که این کار را در شأن یک مرد نمی دانستی؟ گفت : «به خاطر باز شدن فکهایم چاره ای جز جویدن آدامس ندارم.» با همه این اوصاف تبسم و محبت درنگاه او موج می زد. با اینکه به خاطر جراحات شکم کلوستومی به روده بزرگ داشت در شبهای ماه رمضان در گوشه ای از حیاط مسجد امام حسین (ع) ملت آباد آمل می نشست تا از مراسم استفاده کند. بارها واعظ مسجد او را در عین حال دیده و برای شفای عاجل او دعا کرده بود. پس از سه ماه مداوا آخرین عمل جراحی دربیمارستان بوعلی تهران در تاریخ 1 خرداد 1365 روی او انجام و از آن به بعد حال او روز به روز وخیم تر شد.

همسرشهید:
شب 23 ماه مبارک رمضان مصادف با 12 خرداد 1365 حال او بسیار بد بود و روی تخت بیمارستان شاهد آخرین نفسهایش بودم. در آن لحظات سخت مسایلی را بیان کرد ، از جمله گفت : «فردا غوغایی به پا می شود چه خواهید کرد؟» گفتم بیدی نیستم که به هر بادی بلرزم. با خنده رضایت بخشی از من تشکر کرد و سفارشهایی درباره فرزندان کرد و وصیتها نمود. لحظاتی بعد از اذان صبح در حالی که حالش بسیار وخیم بود ناگهان دیدم به صورت نیمه نشسته روی تحت با احترامی خاص تعظیم کرد. گویا شخصی یا اشخاص بزرگواری به دیدار او آمده اند. شروع به تلاوت قرآن کرد و سپس پرسید : «این کاخها برای کیست؟» در آخر در حالی که دستهایش را با احترام روی سینه گذاشته بود، گفت : «چشم می آیم، می آیم.» آرام سر را روی تخت گذاشت و نگاهی به من انداخت و شهادتین را بر زبان جاری کردو لحظاتی بعد روح او از قفس تن جدا شد. با چشمانی باز و لبانی خندان در سالگرد تولد پسرش در حالی که بیست و هفت سال بیش نداشت به دیار باقی شتافت. پیکر نحیف او را که پوستی چسبیده بر استخوان بود در میان انبوه جمعیت سوگوار تشییع و در گلزار شهدای آمل امام زاده ابراهیم (ع) به خاک سپرده شد.