شهید تیموریان

«هركس جبهه را درك كند ،ترك نمی كند »
ما می دانستیم هرکس که خواب ببینید به کربلا می رود یعنی شهید خواهد شد . شبی شهید شعبانی به نزدم آمد و گفت : من خواب دیدم که رفتم کربلا بچه ها گفتند : او شهید خواهد شد . یکی از بچه ها نقل کرد : من شهید شعبانی را در خواب دیدم که در یک باغ با صفایی هست و یک مرد نورانی با لباس سفید جلو می آید ، خیال کردم او امام زمان ( عج ) است شروع کردم به بوسیدن دست و پایش همینطور وقتی که می خواستم کف پایش را.ببوسم دیدم این مرد نورانی شهید شعبانی است . به او گفتم : تو که شعبانی هستی ؟ ناگهان او غیب شد .


.

وقتی که شهید روحی در میدان مین می افتد . بچه ها به علت وجود مین ها نتوانستند جلوبروند. برادر شهید شعبانی خودش جلو می رود و با اینکه دشمن در آنجا نبود او رگبار خالی می کند . بچه ها از او سوالاتی می کنند ، چرا تیراندازی کردی ؟ به سوی چه کسی تیراندازی کردی ؟ می گوید : در آن لحظه شیطان وسوسه گر را جلوی خود دیدم که به من می گوید جلو نرو ! کشته می شوی .

از یادم نمی رود ، یکی از بچه ها آن شب زخمی شده بود . سه تا تیر خورده بود . با این حال همانجا خودش را باند پیچی کرد و خودش را به ارتفاع کشاند ، اینقدر جنگید که دیگر رمقی برایش نماند و افتاد . او را کشاندیم یک گوشه ای ، دیگر صبح شده بود . دیدم او ناله می کند بالای سرش رفتیم . با خود گفتیم حتمأ می گوید مرا پایین ببرید ولی وقتی رفتیم دیدیم که نه ، این مرد می گوید :" مبادا خودتان را روی من مشغول کنید و بگویید من مجروح هستم و مرا پایین ببرید شما بجنگید و نگذارید این دشمن تکان بخورد .

دشمن زبون حدود پنج ماه قبل از این عملیات اطلاع کامل داشت و شروع کرد به آوردن لشگر و تیپ ها و زدن میادین و معبرها و تمام برنامه هایش را آماده می کرد . دور شهر پنجوین یک مثلث روی ارتفاع تشکیل داده و خودش را تقویت می کرد . چنان دقیق بودند که فرمانده ی سپاه چهارم شان اول شب تا صبح آماده و منتظر بود که بی سیم به او اعلام کند . آنها از قبل آمادگی کامل داشتند ودر شب دوم ( شب جمعه ) مأموریت به لشگرمان داده می شود که وارد عمل شوند و ارتفاع هفت توانان و لکوزها را بگیرند . چهار بعدازظهر بود که به ما ابلاغ کرند ، وارد عمل شویم . در حالی که هیچ شناختی از منطقه نداشتیم . ساعت 7 شب بود ، به ما نشان دادند که فلان ارتفاع ( ارتفاع هفت توانان ) و فلان ارتفاع ( ارتفاع لکوزها ) است . نیم ساعت بعد بچه ها نماز شان را خواندند و سپس به وسیله ی کمپرسی حرکت کردیم وتا به نزدیکی دهکده ی قول قوله ، پیاده شدیم . اطلاعی از راه نداشتیم، فقط می دانستیم که آن ارتفاع را باید بگیریم .
دریک منطقه ی کوهستانی ، انسان یک ارتفاع را از دور می بیند اما وقتی به نزدیکش می رسد آن راه را پیدا کنیم . به خدا توکل کرده حرکت نمودیم به دهکده ای رسیدیم که زیر ارتفاع قرار داشت و می بایست ازآن دهکده بگذریم . تا بعدأ به طرف ارتفاع برویم .مهتاب همه جا را روشن کرده بود . بچه ها ی ستون خیلی بی خیال داشتند حرکت
می کردند . هفتاد متری ده رسیدیم . دیدیم که سر ستون نشست ، رفتیم دیدیم دهكده پر از نیروهای دشمن است و حدود هفتاد متر با ما فاصله دارد و از اولین گروه نگهبانهای دشمن روی پشت بام ساختمانها مستقرند و حدود چهل متر با ما فاصله دارند . گفتم الآن اینها متوجه نیروهای ما می شوند؛ به بچه ها گفتم : به همان ترتیب که نشستید به عقب برگردید ، به عقب برگشتند .در فاصله ی چهل متری دشمنی که ما از او اطلاعی نداشتیم ولی او بیدار و هوشیار بود و می دانست که ما می خواهیم حمله کنیم .
پس از عقب نشینی بچه ها دنبال راهی می گردند که بر روی ارتفاع برسند و ازآن طرف بی سیم از لشگر و تیپ فشار می آورد که باید سریع تر عملیات انجام بشود . آنجا خودم عجیب تو دو راهی گیر کرده بودم از کدام طرف حرکت کنم . از هر طرف راه بسته بود . تنها چاره ما توسل به خدا و ائمه معصومین ( علیه السلام ) بود . به رسول خدا و امام عصر ( عج ) توسل جستم و گفتم : " یا صاحب الزمان ( عج ) ! این بچه ها آمدند تا دین جد تو را یاری کنند برای رضای خدا خودت کمکشان کن ! در این هنگام فکری به خاطرم رسید . فکرم این بود که همین راه را بگیریم و برویم به جانشین گردان برادر قاسم نژاد گفتم : " بچه ها را حرکت بدهید ".منطقه ، منطقه جنگی بود و سر و صدا زیاد بود . به هر حال باز هم به یک مانع رسیدیم به پایین برگشتیم و همین برگشتن باعث شد که متوجه جاده ای بشوم آن جاده، مال رو بود و در دو طرف جاده سیم خاردار و بر روی آن سیم تلفن بود . با دیدن سیم تلفن فهمیدم این جاده ، جاده ارتباطی دشمن تجاوزگر است . جاده را گرفتیم و بالا رفتیم ودر حدود پنج متری کمین دشمن زبون رسیدیم بدون آنکه دشمن ستمگر خبری داشته باشد . در اینجا اولین درگیری شروع شد . بچه ها متفرق شدند که به دشمن ضربه بزنند ولیکن تو میدان مین می افتند و عده ای شهید می شوند و بعضی ها جانباز می شوند . دشمن در این هنگام دور ما بشکه ی انفجاری کار گذاشته بود . طوری که همه ی بشکه ها به صورت سری به هم وصل شده بودند . پس از چهل و هشت ساعت ما این موضوع را فهمیدیم که اگر یک کلید را می زدند تمامی این بشکه ها منفجر می شدند اما از لطف خدا فقط یک بشکه منفجر شد که هفت نفر زنده زنده سوختند و چه بچه هایی که زخمی می شدند و چه بچه هایی که داشتند عملیات می کردند با همین فریادهای شان توانستند دشمن را به زانو درآورند و آن قله با عظمت را بگیرند .
تنها کاری که بچه ها کردند یک آرپی جی شلیک کردند که بر سر سنگر دشمن بعثی خورد و بی درنگ آتش گرفت و فرار کردند و بس ( چیز دیگری نبود ) . موقعی که ما به نزدیکی ارتفاع رسیدیم چون که دشمن از قبل آماده بود با آتش خمپاره ارتفاع راگرفته بود و دو تن از مسئولین دسته ها شهید شدند. طوری بود که دورا دور دشمن بر ما مسلط بود . با این حال بچه ها ماندند و چهل وهشت ساعت مقاومت کردند . نه آبی ، نه غذایی ، نه چیزی که بچه های زخمی را پایین ببرند . بچه ها با این اوضاع و احوال توانستند از این مأموریت سربلند برگردند .دشمن ما را ندید ، جاده مال رو را پیدا کردیم . بعدأ متوجه شدیم که در شب نمی توان مین را پیدا کرد . با اینکه روز بود رفتم توی میدان مین چند مین خنثی کنم تا بچه های زخمی ای را که توی میدان مین افتاده اند بیرون بکشم ، نزدیک بود خودم روی مین بروم . اگر ما این را ( راه مال رو ) را پیدا نمی کردیم و اگر یک متر یا نیم متر این طرف جاده یا آن طرف جاده حرکت می کردیم شاید هیچکس سالم بالا نمی رفت از بالا تا پایین مین گذاری شده بود . به هر حال با آن همه زخمی و شهید پایین آمدیم لیکن دیدیم بچه ها می گویند :" ما برنمی گردیم "
وقتی که داشتیم به سنگرها سر می زدم یکی از بچه ها گفت: فلانی آیا تو کسی را به این اسم می شناسی ؟ گفتم: " آری " . او گفت: اون برادرم بود که در قسمت دیگر کار می کرد . سپس گفت: به خدا ، اگر عملیات ادامه دارد مرا نفرست، بگذار باشم تا این عملیات را انجام بدهم . بچه ها را از ارتفاع هفت توانان پایین آوردیم . با آن حال و وضع می گفتند : ما باید در عملیات شرکت کنیم . الحمد لله دیدیم که رفتند تا مأموریت دیگر یکی ( خلوزه ) و دیگری ( کولو) را انجام دادند و باز هم از آنجا سربلند درآمدند و توانستند از این طرف بر شهر پنجوین مسلط شوند و از نظر وسعت خاک و تعداد نیروها برابر با عملیات فتح المبین و حتی خیلی خیلی مشگل تر از آن بود . در عملیات فتح المبین دشمن ستمگر استحکامات چندانی نداشت و ماهم کاملأ آماده بودیم ولی در این عملیات دشمن متجاوز استحکامات عجیبی داشت ، عملیات در مناطق کوهستانی بود و هیچ راهی از نظر ارتباطی نداشتیم ، بچه ها با آن وضع الحمدلله توانستند پیروز شوند . شبهای بعد هم می دیدیم که دشمن پلید هیچ روحیه ای ندارد و تانک خود را جلوی ما می آورد و تنها کاری که می کرد همین بود وبه وسیله ی تانک چند تا شلیک می كرد . یکی از بچه های دیدبان ما فقط شش خمپاره شلیک کرد بلافاصله تمام تانکها شروع به فرار کردند . بیست وچهار ساعت بعد دشمن مأیوس شد و دست به عقب نشینی زد و از ارتفاعات و تپه های خود عقب نشینی كرد ما هم غنایم را جمع آوری كردیم

با تمام آمادگی ای که دشمن داشت هرگز برایش قابل فهم نبود که به سرعت بتوانیم به آنها ضربه بزنیم . سه هفته قبل از عملیات به ما گفتند : یک تیپ دشمن بعثی دارد آموزش می بیند که بر فرض بتوانند مارا دور بزنند ولی حتی خودشان نتوانستند از این نیروها استفاده بکنند و برای پاتک های خودش هم فقط از نیروهای مخصوص کماندویی و گارد مخصوص ریاست جمهوری استفاده می کرد . گارد ریاست جمهوری آنان را می دیدیم که با آن هیکل شان و با آن همه زرق و برقشان و با آن همه تبلیغی که می کردند. در حالی که بچه های بسیجی ما فقط با یک دست لباس کهنه کار می کردندو یک دست کلاشینکف ، حسابی جواب آنها را می دادند. با این وجود باز هم دشمنان می گفتند که :" ایرانی ها نمی توانند در غرب وارد عمل بشوند ، به خاطر این که جثه ی آنها ضعیف است و نمی توانند از ارتفاعات بالا بیایند . ولیکن می دیدیم که بچه ها آنها را با آن هیکل درشت شان اسیر می کردند . آنها ( عراقی ها ) وقتی که می خواستند عقب بکشند به شدت نفس نفس می زدند در این هنگام بچه ها می گفتند که: بایستند تا نفس هایشان را تازه کنند ."

به یادم می آید که جنس اهدایی از طرف مردم ( پشت جبهه ) پیراهنی آمد که بر روی آن نوشته شده بود" اهدایی خواهران شهرستان گرمسار" گوشه ای از این پیراهن را دیدم که دورش را دایره وار با نخ قرمز رنگی دوخته شده ، جای اشک خواهران است که به خاطر فداکاری رزمندگان روی پیراهن ها ریختند و دور آن را دوختند .
آری این مردم دست از امام شان برنمی دارند . دست از اسلام برنمی دارند و راه شهدا را ادامه می دهند تا آخرین قطره ی خون شان .

دو روز قبل از عید، روز پنجشنبه به اتفاق یکی دو تن از بچه های سپاه مسلح به کوه و جنگل رفتیم تا آموزش ها را مرور کنیم. شب ها رزم شبانه و روز ها ورزش و جمعه ها کوه داشتیم. روز جمعه برگشتیم و دیدم خانواده ام به شیراز رفته اند. روز بعد به سپاه مراجعه کردم تا به جبهه اعزام شوم اما گفتند سپاه چالوس موافقت نمی کند. بسیار ناراحت شدم. اما دل به خدا بستم گفتم خدا خودش درست خواهد کرد. روز بعد به سپاه رفتم که گفتند درست شده به جبهه خواهید رفت. گروه اعزامی در تمام شهرهای مسیر رژه می رفت. در رامسر منافقین به آنها یورش برده و سنگ پرتاب کردند اما رزمندگان در کمال آرامش شعار می دادند : الله اکبر، خمینی رهبر و مرگ بر آمریکا. در تهران گروه اعزامی برای زیارت حضرت امام راهی جماران شد. بالاخره انتظار به اتمام رسید و در باز شد،نمی دانم چه حالی داشتم، گریه می کردیم یا می خندیدیم. چقدر مسرور بودیم؟ نمی دانم. فقط می دانم که لب هایم می گفت ما همه سرباز تویم خمینی، گوش به فرمان تواییم خمینی.
پس از آن گروه اعزامی عازم" کرمانشاه" شد و در آنجا به دو قسمت تقسیم شد. گروهی به "پاوه" و گروهی به "مریوان" اعزام شدند.
در یادداشتهایش که بعدها منتشر شد خاطراتی از چگونگی حضور در عملیات محمد رسول الله (ص) فتح المبین، بیت المقدس و رمضان دارد که از توجه او به گزارش نویسی دقیق از شرایط و وقایع درگیری حکایت دارد وی می نویسد :
در عملیات بیت المقدس به سوی پادگان حمید در حرکت بودیم تا اینکه به سه تانک تی 55 رسیدیم. فرمانده گروهان گفت برای گرفتن توپخانه دشمن باید به طرف پادگان حمید پیشروی کنیم . به راه افتادیم هنوز صد متری از خاکریز دورنشده بودیم که از پشت به سوی ما مسلسل آرپی جی شلیک می شود. ناچار به خاکریز آمدیم و سوار بر تانک به طرف آنها با کالیبر 50 مستقر بر تانک مشغول تیراندازی شدم که یک ارپی جی به طرف من شلیک شدو از منارم رد شد خود را از روی تانک به زمین پرت کردم .بچه ها گفتند دیوانه ای دوباره رفتم بالای تانک و باز شلیک کردم.

در" آب اسک" به عنوان مسئول آموزشی مشغول به کار شدم . . . برای گرفتن وسیله آموزشی ازبسیج به سپاه و از طریق سپاه به رامسر رفتم تا به جبهه بیایم. آنجا گفتند برو دوشنبه بیا. روز دوشنبه بسیج نیرو اعزام می کردند. عملیات رمضان شروع شده بود. به رامسر آمدیم و روز بعد که می خواستیم سازماندهی شویم مرا به فرماندهی گردان انتخاب کردند که البته مشکلاتی هم داشت و یکی از مهمترین آنها سن کم من بود و بچه ها طور دیگری برخورد می کردند. بالاخره روزی فرمانده گردان آقای اسلامی از بچه های آبادان آمد و من فرمانده گروهان شدم.

احساس تنهایی می کنم، تنهایی از نبودن یاران و از نبودن همسنگران و دوستان، بچه هایی که با هم بودیم . . . هر وقت گذشته را مرور می کنم و به یاد آن لحظه ها می افتم غم سنگین و جانگدازی بر قلبم سنگینی می کند. می بینم هر روز تنهاتر می شوم، هر روز یاری و همسنگران را که تازه با او انس گرفته ام دست زمانه از من جدا می کند و آن وقت من باید بمانم، این شاید بدترین مجازات است.
چرا از عاقبت گذشتگان پند نمی گیریم ؟ مگر مسلمان نیستیم؟ مگر قرآن نداریم؟ چرا نمی خواهیم؟ چرا در آن تفکر نمی کنیم؟ چرا عمل به آن نمی نماییم؟ چرا نمازی که می خوانیم به آن صورت تأثیری در ما ندارد؟
جواب خانم زهرا را چه بدهیم؟ جواب حسین (ع) را چه بدهیم؟ ای کسانی که می گویید اگر در زمان حسین (ع) بودیم می جنگیدیم و کشته می شدیم به خدا دروغ می گویید. شما که با مریضی همسر و فرزندانتان جبهه را ول می کنید و حاضرید برای رفتن به هر کاری دست بزنید . . . ای که می گویی برای خدا آمده ای پس چرا خدایی نیستس و رنگ خدایی نداری؟ پس چرا آزمایش های خدا را پس نمی دهی؟ خدایا خجالت می کشم شرم می کنم از آن نوجوان 14 ساله ای که نماز شب می خواند سر به سجده می گذارد و الهی العفو می گوید : ای وای برمن، او هنوز به سن بلوغ نرسیده و هنوز گناهی که مستوجب مجازات است ندارد.
گفتند عملیات انجام نمی شود و ما به سوی آمل به راه افتادیم. ساعت ده صبح 6 بهمن 1360 به آمل رسیدیم ؛ درست همان روز که منافقین در جنگل حمله کردند کیف را در خانه گذاشتم و به صحنه درگیری رفتم